تبلیغات
عشق یعنی ...

                    عشق یعنی ...

به نام خدای عاشقی ها

عشق یعنی لافتی الا علی
عشق یعنی رهبرم سید علی

بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در دیدار جمعى از دانشجویان مجروح در كوى دانشگاه‏

بسم‏اللَّه‏الرحمن‏الرحیم‏

به نظر من در این حوادث، دو نوع برخورد و اظهار نظر هست. یكى برخورد ابتدایى است كه وقتى انسان با یك حادثه، با یك فاجعه، یا با جنایتى - كه این از نوع جنایت است - برخورد مى‏كند، وظایفى بر دوش انسان قرار مى‏گیرد. حال هر كسى یك وظیفه دارد. ممكن است در یك حادثه واحد، یك نفر وظیفه‏اش شكایت كردن، یكى وظیفه‏اش رسیدگى كردن و یكى هم وظیفه‏اش كمك كردن باشد. هركس وظیفه‏اى در حوادث دارد. به‏هرحال برخورد با حادثه به‏عنوان پیدا كردن وظیفه عملى، یك نوع برخورد است؛ كه حالا امیدواریم در این حادثه، هركس از كسانى كه با این حادثه به نحوى مربوط است، این برخورد را كرده باشد، یا اگر نكرده، بكند.

بالاخره حادثه، قطعاً مجرمینى و علل و اسبابى دارد كه باید با آن مجرمین برخورد كنند؛ باید آن علل و اسباب را شناسایى و با آن مقابله كنند. این یك بخش از نوع برخورد با این حادثه است. البته حادثه، خیلى تلخ بوده؛ از جهات مختلف تلخ بوده است. اوّلاً مربوط به یك شخص نبوده، مربوط به یك جمع بوده است. این خیلى فرق مى‏كند كه انسان مشكلى را براى یك فرد ایجاد كند، یكى را مثلاً كتك بزند، تا این كه جماعتى را. ثانیاً حادثه، مربوط به قشر دانشجو بوده است؛ یك قشر مغتنم در جامعه ما و فرزندان برگزیده این خانواده. در واقع این طور است دیگر؛ دانشجو جزو بچه‏هاى برگزیده این خانواده بزرگى است كه اسمش ملت ایران است. طبعاً وقتى نسبت به اینها حادثه‏اى انجام مى‏گیرد، انسان بیشتر جریحه‏دار و ناراحت مى‏شود. ثالثاً در محیط دانشگاه بوده؛ چون خوابگاه هم جزو محیط دانشگاه و كوى دانشگاه، مال دانشجویان است. رابعاً شب و وقت استراحت و محیط امن و امان زندگى بوده است.

بالاخره از این قبیل علل و موجباتى هست كه هركدام جداگانه و به تنهایى موجب مى‏شود كه این حادثه را براى انسان واقعاً به حالت بد و تلخ و زشت درآورد. حقیقتاً هم تلخ بود. طبعاً وظایفى هم بر دوش همه است؛ حالا عده‏اى هم كارهایى مى‏كنند. باز همین امروز هم به یكى از آقایان - مسؤولین بلند پایه - كه این جا بودند، مجدّداً تأكید كردم كه دنبال كنند، بلكه ان‏شاءاللَّه بتوانیم وظایفى را كه در این قضیه بر دوش ماست، انجام دهیم.

خوب؛ این یك دید نسبت به حادثه است. از این عبور مى‏كنیم؛ چون از روزى كه این حادثه اتّفاق افتاده، همه‏اش درباره این صحبت مى‏شود. من هم كه صحبت كردم، درباره همین صحبت كردم. دیگران هم درباره همین صحبت كردند. مى‏دانید دیگر، دیدگاههاى مختلفى در این حادثه هست؛ یكى مى‏گوید كارِ كه بود، یكى مى‏گوید توطئه بود. كسانى كه نظرات گوناگونى دارند، همه با این نوع دید به حادثه نگاه كردند.

یك نوع دید دیگر هم در مورد حوادث هست؛ و آن این است كه هر انسانى در مورد هر حادثه‏اى كه پیش مى‏آید - چه براى شخص خودش، چه براى جماعتى كه او در آنهاست - هم مى‏تواند از این حادثه به نوعى استفاده كند كه این حادثه ظاهراً تلخ، برایش میمون و مبارك شود، هم مى‏تواند طورى بهره‏بردارى كند كه اگر هم آن حادثه، در واقع شیرین است، برایش مشؤوم و نامبارك شود. نوع برخورد ذهنى و روحى هر انسانى با یك حادثه، تفاوت مى‏كند. از باب مثال، فرضاً زلزله‏اى پیش مى‏آید. زلزله، حادثه خیلى تلخى است. شاید شما در جاهایى بوده‏اید و زلزله را دیده باشید. من در جاهایى كه زلزله آمده، خیلى بوده‏ام؛ از آن حوادث بسیار تلخ و گریه‏آور است. اما با همین حادثه زلزله، دو نوع مى‏شود برخورد كرد. یك نوع كه همین حادثه، به یك عامل مثبت و پیش برنده و مبارك براى همان زلزله زده‏ها تبدیل شود، و دیگر این كه این حادثه، به یك حادثه كاملاً مضر تبدیل گردد. خود آن اشخاص، دو نوع مى‏توانند برخورد كنند. البته اگر آن اشخاص، مثلاً مردم بى‏سواد، بى‏معلومات و دور از معارف باشند، باید دیگران به آنها كمك كنند كه چگونه از این برخورد نوع دوم استفاده كنند؛ اما چنانچه آن افراد، اشخاص فرزانه و هوشمند و باسواد و آگاهى باشند - كما این كه قشر دانشجو از این قبیل است - خودشان مى‏توانند آن استفاده بعدى را كه استفاده روحى و معنوى است، به نحوى بكنند كه برایشان مایه بركت باشد؛ نه این كه براى آنها مایه شئامت باشد.

در حادثه زلزله كه من مثال زدم، اگر قضیه را همین‏طور دنبال كنیم، فرضاً این حادثه زلزله، براى آن پسرى كه پدرش، یا مادرش، یا كسانش را در این حادثه از دست داده و خانه‏اش خراب شده، این حالت را ایجاد مى‏كند كه بگوید: «هرچه من داشتم، از من گرفته شده، پس به آنچه كه هست، نمى‏شود به عنوان یك امر ابدى نگاه كرد، به نیروى خودم و نشاطى كه خداى متعال در من گذاشته، اتّكاء كنم، تا بتوانم جبران این خسارتها را بكنم؛ و همچنان كه موجودى در یك لحظه، نیست مى‏شود، مى‏تواند نبودهایى هم در لحظه‏یى، یا در روندى به‏وجود بیاید. پس براى خودم به‏وجود بیاورم». اگر یك نفر كه زلزله‏زده است، این استنتاج را بكند، یا همین را به آن مردم زلزله‏زده تعمیم دهیم تا آنها این استنتاج را بكنند و این روحیه را داشته باشند - كه خوب، شهر ما از بین رفت، حالا چگونه جبران كنیم - این بسیار خوب است. من هم زلزله فردوس، هم زلزله طبس - كه این دو با فاصله ده سال اتفاق افتاد - هم زلزله رودبار و قزوین و زلزله‏هاى دیگرى از این قبیل را دیده‏ام؛ مردم مختلفى بودند. بعضیها واقعاً همین روحیه را داشتند؛ یعنى به مجرّدى كه براى اینها حادثه پیش آمد، احساس كردند كه باید كار كنند و آنچه را كه از دست دادند، دوباره براى خودشان به‏وجود بیاورند و جبران كنند. همین احساس، منبع و منشأ پیشرفت جدیدى براى آنها شد كه قبلاً نداشتند. قبلاً هر كدام در شهر راحتى نشسته بودند و مشغول كارى براى خودشان بودند؛ بعداً به یك مردم با نشاط و فعّالى تبدیل شدند كه از صفر شروع كردند و خودشان چیزهایى را براى خودشان به‏وجود آوردند.

زلزله‏اى كه به آن تلخى بود، با این نوع برخورد، بعد از ده سال كه نگاه مى‏كنى، مى‏بینى كه براى این مردم، منشأ بركت و رشد شد و در نهایت این حادثه، مبارك بود. اوّلش تلخ بود؛ اما در نهایت اگر این حادثه پیش نمى‏آمد، اینها با همان حالت بیكارگى و تنبلى زندگى را عادّى مى‏گذراندند و حالا هم یك مردم عادّى بودند؛ اما الان یك مردمى شده‏اند كه با دست و بازوى خودشان، با اراده و تصمیم خودشان راهى را پیمودند و كار دشوارى را انجام دادند. حالا اگر همین مردم زلزله زده از این فرصت، طور دیگرى استفاده كنند، یعنى بگویند: خوب شد، تا حالا هر روز به در دكان مى‏رفتیم، ولى حالا مردم با كامیون مى‏آیند و برایمان بار مى‏آورند، پس صبحها بخوابیم، سرِوقت كه شد، درِ چادر ما یك چیزى مى‏آورند مى‏دهند و مى‏خوریم، اگر كم دادند، مى‏رویم دعوا مى‏كنیم و دوباره از ایشان مى‏خواهیم - فرض كنیم چنین حالتى باشد كه متأسفانه من جاهایى همین را هم مشاهده كردم؛ بعضى از اشخاصى را دیدم كه این طور زندگى مى‏كردند - با این نوع برخورد، این زلزله براى من حقیقتاً یك حادثه شوم خواهد شد.

حالا شما زلزله را از صورت مسأله بردارید و فرضاً به جاى آن، ثروت بگذارید. جوانى را فرض كنید كه در خانواده مرفّهى زندگى مى‏كند و هیچ مشكلى برایش نیست؛ براى خوابیدنش تخت دارد، براى مطالعه‏اش میز دارد، براى رفت و آمدش اتومبیل دارد، براى وقت گرمایَش كولر و براى وقت سرمایَش چه و چه دارد و وقت ناهار، برایش غذا را مى‏آورند. اگر این شرایط در این جوان، این تأثیر را بگذارد كه او را تنبل، بیكاره و بى‏همّت كند و بدون این كه بتواند تواناییهاى خودش را شناسایى كند، بار بیاورد، این زندگى راحت، براى او یك بلاست؛ چون اگر این وضعیت را در آینده زندگیش اصلاح نكند، دچار بدبختى خواهد شد و زندگى بدى خواهد داشت. پس تصمیم‏گیرى بعدى و نوع استنتاج از یك حادثه، مى‏تواند براى انسان، تعیین كننده باشد.

خوب؛ حالا براى شما حادثه‏اى اتّفاق افتاده و البته حادثه تلخى هم هست. بعضیها آسیبهاى بیشترى دیدند و بعضى كمتر؛ بالاخره همه آسیب دیده‏اند. حداقلِ آن این است كه وحشت كردند، ترسیدند و داخل اتاقشان رفتند؛ ولى آنها در را با لگد باز كردند و بعضى را از خواب پراندند، یا اهانت كردند. در هر حال خشونت به خرج دادند. بله، این حادثه تلخ است، یعنى یك جنایت است؛ اما جزو حوادث تلخ درجه یك نیست - معلوم است دیگر - ممكن است براى من كه مسؤولیتى در نظام دارم، این حادثه از یك زلزله هم تلختر باشد؛ چون عامل انسانى و چیزهاى دیگر دارد. من حالا از آن نظر بحث نمى‏كنم؛ اما ممكن است از نظر شما كه مورد آسیب این حادثه قرار گرفتید، از آن حوادث تلخ درجه یك نباشد. فرض كنید از این سخت‏تر، بمبارانهاست - كسانى كه بمباران شدند - اما بالاخره یك حادثه تلخى بود.

حالا شما از این حادثه، چگونه استفاده مى‏كنید؟ یعنى این را در ذهن خودتان منشأ چه فكر و چه استنتاجى قرار مى‏دهید؟ این در آینده تأثیر دارد. از این حادثه مى‏شود همه نوع سررشته فكرى به‏دست آورد و هركدام از این سررشته‏هاى فكر هم شاید تأثیر خاصى در زندگى آن كسى كه این طور فكر مى‏كند، دارد. اگر حالا این طورى فرض كنیم كه كسى با خودش فكر كند در راه تحصیل و رسیدن به رتبه‏اى از كمال كه دنبالش هستیم، همه نوع حادثه غیرمتوقّع و حساب نشده‏اى ممكن است پیش آید. چون این حادثه كه انتظارش نمى‏رفت؛ یعنى شما اصلاً گمانش را نداشتید كه چنین چیزى و حادثه‏اى پیش آید. در راه تحصیل، در راه كسب معلومات، در راه رسیدن به كمالات - همین كمالاتى كه با این تحصیلات انجام مى‏شود - و یا یك خرده وسیعتر، اصلاً در طول جاده زندگى، حوادثى براى انسان پیش مى‏آید كه این حوادث، اصلاً محاسبه نشده و پیش‏بینى نشده است. هیچ كس انسان را ملامت نمى‏كند كه شما شب كه در كوى خوابیدید، چرا فكر نكردید كه ممكن است كسى با لگد بزند و درِ خانه شما را باز كند. این اصلاً قابل پیش‏بینى نیست. اصلاً احتمال معقولى نیست. همچنان كه آن كسى كه در خانه‏اش خوابیده بود - مثلاً در شهر نسبتاً دور از مرز - گمان نمى‏كرد كه ناگهان هواپیمایى در نصف‏شبى بیاید و بمبى بیندازد و اتفاقاً این بمب به سقف اتاق او بخورد و زن و فرزندان و كسانش را از بین ببرد. واقعاً اینها كاملاً غیرمنتظره است. از این گونه حوادث غیرمنتظره و انواع هزارها گونه آن - كه ما همه انواع حوادث را نمى‏توانیم تصوّر كنیم - در راه زندگى وجود دارد.

پس یك نتیجه ابتدایى از این مى‏شود گرفت و آن این است كه انسان باید خودش را از لحاظ روحى، مستحكم و قوى كند و خود را براى مواجهه با حوادث گوناگون زندگى آماده سازد. این چگونه مى‏شود؟ چطور مى‏شود آدم خودش را مستحكم كند؟ طبیعى است كه انسان براى برخوردهاى مادّى، جسم خودش را مستحكم مى‏كند؛ براى برخورد با حوادثى كه یك طَرَفى در روح انسان دارند، آدم بایستى چه كند؟ من گمانم این است كه آدم باید ایمان خودش را تقویت كند. انسان باید ایمان خودش را به یك نقطه اساسى، اطمینان بخش و امنیت بخش محكم كند. وقتى كه این ایمان بود، انسان در هیچ مرحله‏اى از مراحل زندگیش دچار یأس نمى‏شود. توجه مى‏كنید؟ اصلاً آن چیزى كه انسان را نابود مى‏كند، یأس است. این است كه انسان دیگر نمى‏تواند قدم از قدم بردارد و انسان را از بین مى‏برد و همه‏ى قواى او را نابود مى‏كند. انسان اگر احساس كرد كه دیگر نمى‏تواند ادامه دهد، پدرش درآمده است! آن چیزى كه مانع مى‏شود از این كه شما احساس كنید كارتان تمام شده است و به آخر خط رسیده‏اید، چیست؟ آن، ایمان به یك مبدأ و یك نقطه است. البته این نقطه مى‏تواند ایمان به خدا و ایمان به غیب باشد - كه این بهترینش است - مى‏تواند ایمان به یك ایده انسانى باشد كه بعضیها دارند. در دنیا كسانى هستند كه به ایده‏اى و فكرى ایمان دارند، هرچند كه آن ایده، صددرصد الهى نیست؛ اگرچه باز هم هر ایده‏اى بالاخره معنوى است، چون ذهنى و روحى است، اما خدایى نیست.

حُسن ایده خدایى این است كه انسان مى‏تواند با آن طرف اتّكاى خودش، معامله و تجاوب كند؛ یعنى او موجودى و حقیقتى در مقابل شماست كه حرف شما را مى‏شنود و در مقابل حرف شما هم حرفى دارد كه آن را به شما مى‏گوید. عزیزان من! بدانید مهم این است كه هركسى كه دلش با خدا ارتباط پیدا كند، یقیناً ارتباطش یك طرفه نیست؛ ارتباطش دو طرفه است. ممكن است بعضیهایى كه از معارف الهى و توجّهات و آن علقه‏هاى معنوى دورند، این به‏نظرشان چیز خیلى عجیبى بیاید كه چطور خدا با آدم حرف مى‏زند؟ بله؛ حرف مى‏زند و شما این را حس خواهید كرد. شما این را حس مى‏كنید؛ خیلى هم دور نیست. «و ان الرّاحل الیك قریب المسافه»(1) اگر كسى به طرف خدا برود، او خیلى نزدیك است.

شما فرض كنید همین معانى اذكار نماز را كه بلدید و ترجمه‏اش را مى‏دانید، اگر انسان از اوّل با توجّه به معنا، بدون این كه حواسش به چیزى در بیرون و درون و ذهن و خارج برود - همین‏طور كه الان من با شما حرف مى‏زنم؛ یعنى در طول مدّتى كه من با شما صحبت مى‏كنم، شما یك لحظه از ذهن من خارج نمى‏شوید، دائم دارم با شما مخاطبه مى‏كنم - واقعاً با خدا حرف بزند، كافى است. این چیز خیلى زیادى نیست؛ چیزى بیشتر از این را از ما نخواسته‏اند. شما با دوستتان یا با یك آدم معمولى كه حرف مى‏زنید، دائم متوجه او هستید، معناى حرفتان را مى‏فهمید كه چه دارید به او مى‏گویید، اراده شما برایتان مشخّص است. در نماز هم كه با خدا حرف مى‏زنید، همین‏طور حرف بزنید. اگر شما یك نماز را همین‏طور شروع كنید، اواسط نماز كه این حالت را ادامه دادید، ناگهان احساس مى‏كنید قلبتان از جایى چیزى را مى‏گیرد؛ یك احساس را از جایى درك مى‏كند؛ با شما حرف زده مى‏شود؛ قلب شما دقیق مى‏شود و درست آن جواب را كه باید بگیرید، مى‏گیرید. البته ممكن است در اوایل، یك قدرى مبهم باشد. البته شما جوانان نورانى‏اى هستید؛ شما كارتان خیلى آسانتر از ماست. شما خیلى زودتر و خیلى روشنتر پیام الهى را درك مى‏كنید. خدا با شما حرف مى‏زند، به شما جواب مى‏دهد و شما این جواب را در دل خودتان حس مى‏كنید.

تفاوت این نقطه اتّكا، با نقطه‏هاى اتّكاى خیالى یا واقعى است كه دیگران دارند و احیاناً از آن استفاده‏اى هم مى‏كنند. جاهایى به دردشان مى‏خورد؛ اما آن نقطه اتّكا، این خصوصیات را دیگر ندارد. من مى‏گویم شما براى طول مدّت زندگى، هر آینده‏اى را براى خودتان انتخاب، یا آرزو كرده باشید - ممكن است یكى بخواهد پزشك شود، یكى بخواهد استاد شود، یكى بخواهد در فعالیتهاى اقتصادى وارد شود، یكى بخواهد سیاستمدار شود، یكى بخواهد زمامدار شود، هركسى آینده‏اى را براى خودش تصویر، تعریف، یا لااقل آرزو كرده است - اگر بخواهید به این آینده برسید و به آن دسترسى پیدا كنید، بایستى ایمان را - البته ایمان روشن را - در دلتان تقویت كنید. ایمان، حتّى غیرروشنش هم فایده مى‏بخشد؛ مثل یك آدم عامى محض كه ایمان دارد، اما معرفت زیادى ندارد.حتى آن هم معجزه‏آسا اثر مى‏كند؛ اما اگر این ایمان، با معرفت همراه شد، تأثیرش هزار برابر مى‏شود، و شما جوانان مى‏توانید.

خوب؛ ببینید؛ زندگى حادثه دارد. این یك نوع حادثه است، یك نوع حادثه هم ممكن است در خود انسان پیش آید. در یك نوع حادثه، ممكن است گناهكارى هم وجود نداشته باشد. در این حادثه، خوشبختى شما این است كه گناهكارى وجود دارد و ان‏شاءاللَّه مجازات هم خواهد شد. چون آدم همیشه در حوادث، دنبال یك گناهكار مى‏گردد - معمولاً این گونه است - پایش هم كه به لیوانى بخورد و چپه شود، مى‏گوید چرا این لیوان را این‏جا گذاشتید! یعنى معمولاً آدم به دنبال گناهكارى مى‏گردد. آن حادثه‏اى كه هیچ گناهكارى هم در آن نیست، وجود دارد. آن‏قدر حوادث هست كه به انسان صدمه مى‏زند، ولى آدم نمى‏تواند یقه كسى را هم بگیرد؛ آدم هیچ نمى‏تواند كسى را گناهكار قلمداد كند! از این حوادث، در زندگى انسان خیلى هست. این حوادث، گاهى مسیر آدم را عوض مى‏كند، در دل انسان تردید ایجاد مى‏كند، راهها را جلوى انسان بن‏بست وانمود مى‏كند. اگر بخواهید در این حوادث این‏گونه نشود، همیشه نشاطتان، اراده‏تان، قدرتتان و عزم راسخ خودتان را در ادامه راههاى درست زندگى داشته باشید. بایستى در درون خودتان آن ایمان آگاهانه را تقویت كنید؛ البته ایمان و آگاهى. آگاهى را باید با كتاب و شنیدن از افراد اهل معرفت یاد بگیرید. ایمان را هم به‏نظر من باید با به‏كار گرفتن همین مایه ایمانى كه الان دارید، زیاد كنید. این ایمان، سرمایه عجیبى است. بحمداللَّه همه شما بچه‏هاى مؤمنى هستید و در خانواده‏هاى مؤمنى تربیت پیدا كرده‏اید. اگر شما همین ایمانى را كه الان دارید، به كار بگیرید، یعنى عمل صالح را بر آن مترتّب كنید، گناه نكنید، حتّى‏المقدور كارهاى ثواب را به بهترین وجهش انجام دهید و در بین گناهان، از آن گناهانى كه به خودخواهیهاى انسان ارتباط پیدا مى‏كند، بیشتر اجتناب كنید، از آنهایى كه ظلم به كسى است، بیشتر اجتناب كنید، از بعضى حرفهاى نامناسبى كه انسان نسبت به بعضیها ممكن است بزند، اجتناب كند، حتى انسان بتواند ذهن خود را از بعضى چیزها خالى كند، اینها عملهاى صالحترى است. این عملها، همین مایه ایمان را افزایش مى‏دهد. یعنى ایمان، این‏گونه است كه اگر با عمل همراه شد، مرتّب خود آن ایمان روزبه‏روز زیادتر خواهد شد. اگرچه آن آگاهى هم - كه گفتم بایستى انسان از اهل معرفت و از كتاب و از موعظه به‏دست آورد - با این عمل صالح همراه باشد، حتى خود آن آگاهى هم بیشتر مى‏شود. «و من یتق‏اللَّه یجعل له مخرجا(2). و یرزقه من حیث لایحتسب و من یتوكّل على اللَّه فهو حسبه»(3). «و من یؤمن باللَّه یهد قلبه»(4)؛ خدا دل او را هدایت مى‏كند. این آیه، مورد نظر من بود. خودِ تقوا و مراقبت، دل انسان را هدایت و ایمان انسان را راسختر مى‏كند.

خیلى خوشحالم از این‏كه شما عزیزان را دیدم. این نگرانى كه از این حادثه در دل من بود - و البته هنوز هم هست - و غصّه و اندوهى كه از این حادثه براى ما پیدا شد، ان‏شاءاللَّه با دیدن شما مقدارى تخفیف پیدا مى‏كند و انسان از چهره‏هاى باز و پرنشاط شماها تسلى مى‏یابد. من مى‏خواهم تأكید كنم ان‏شاءاللَّه نگذارید كه این نشاطتان از دست برود؛ بخصوص این عزیزمان(5). من براى چشم شما اوقاتم خیلى تلخ شد. من این طور نشنیده بودم؛ با این‏كه قضایاى این حادثه را خیلى شنیدم و گفتند كه یكى از جوانانى كه در كنكور، اوّل شده بودند، در این حادثه آسیب دیده، اما نگفتند كه چشمتان این‏طور شده است. من خیلى غصّه‏ام شد. خدا ان‏شاءاللَّه به حقّ محمّد و آل محمّد، خودش به بهترین نحوى براى شما جبران كند.

A(6) خدمت حضرتعالى سلام عرض مى‏كنم. آن لحظه‏اى كه خدمتتان رسیدیم و فرمودید «قلب من جریحه‏دار شده است»، واقعاً هزاربار از خدا مرگمان را خواستیم. این را به یقین مى‏گویم. آقاجان! من از طرف همه بچه‏ها و همه كسانى‏كه مى‏خواستند بیایند و نتوانستند، سلامشان را خدمت شما عرض مى‏كنم. همه التماس دعا داشتند، همه مى‏گفتند سلام ما را به آقا برسانید. با تمام وجود از حضرتعالى معذرت مى‏خواهیم به خاطر این كه كسانى میان ما و به نام ما به حضرتعالى توهین كردند. آقاجان! فكر نكنید كه ما ساكت بودیم. با تمام وجود از شما معذرت مى‏خواهیم. ان‏شاءاللَّه كه دعاى خیر شما بدرقه راهمان باشد. به شما قول مى‏دهیم تا آخرین نفس پاى عهدمان با شما و امام باشیم. خدمت شما به حضرت مهدى عرض مى‏كنیم كه ایستاده‏ایم و شما همه مسؤولین ما را كمك فرما.

خداوند ان‏شاءاللَّه شما را حفظ كند. شما فرزندان عزیز من هستید. من همین احساس را نسبت به شما دارم. ان‏شاءاللَّه خداوند همیشه با شما باشد.

A(7) چیزهایى كه برادرمان گفتند، حرف دل همه بود. یك چیز هم من مى‏گویم. وقتى كه ما را مى‏زدند، مى‏گفتند یا زهرا، یا حسین، و بعضى مى‏گفتند مرگ بر ضدّ ولایت فقیه. چرا اینها از اسم دین استفاده مى‏كنند؟! ما خودمان وقتى حرفهایتان را از اخبار شنیدیم، شاید حمله آنها كه خنجرى در قلب ما بود، حرف شما كه «قلب مرا جریحه دار كرد»، یك خنجر بزرگتر بود. ما از این حرف شما بیشتر ناراحت شدیم. تعدادى از آنها كه گاز اشك‏آور خوردند، شاید توهین هم كردند، ولى در آن فضا نمى‏فهمیدند چه مى‏گویند. خیلیها الان پشیمان هستند. نمى‏خواستند این را بگویند. شما آنها را ببخشید و دعا كنید كه فضا طورى شود كه درد دین حرف اوّل باشد؛ نه برداشت از دین و مطرح كردن خود به اسم دین. ما همیشه سعى كرده‏ایم این تجمّعات را آرام كنیم؛ اما شاید حركتهاى ما هم موجب رنجش شما شد. ان‏شاءاللَّه ما را هم ببخشید.

ان‏شاءاللَّه موفّق باشید. همین كه گفتید آنها به نام دین، به نام یازهرا، یا به نام همین نامهاى مقدّس وارد شدند، به نظر من قدرى روى همین نكته، از لحاظ ذهنى كار شود؛ یعنى باید دید كه چه انگیزه‏هایى وجود دارد - آدم این‏طور حس مى‏كند - چون من باورم نمى‏آید كه یك نفر در اتاق دانشجویى بیاید، بزند و بگوید كه تو با زهرا، یا با رهبرى دشمنى، پس بگیر - كتك بخور! من اصلاً باورم نمى‏شود. چنانچه بتوانیم آن كسانى‏كه این حرف را زدند، شناسایى كنیم - چون لابد همه‏شان كه نگفتند، بعضى گفتند - گمان مى‏كنم بشود در آنها انگیزه دیگرى را كشف كرد؛ یعنى همان چیزى كه شما الان به آن اشاره مى‏كنید و مى‏گویید «بدبین مى‏شوند» درست است؛ این چیز خیلى مهمّى است. حالا چه كسى كشف كند، یك حرف دیگر است. چه وقت كشف كنند، درست كشف كنند، یا نكنند، آنها بحثهاى دیگر است؛ اما حالا برگردیم و همان نگاه دوم به قضیه را در این‏جا پیاده كنید. بگویید ما كارى كنیم كه این جوان دانشجو به‏خاطر آن عمل مغرضانه، یا جاهلانه، از دین برنگردد. آن مطلبى كه من و شما باید واقعاً در این‏جا احساس كنیم، این است. بله؛ نگذارید از دین برگردد؛ چون این‏طور برگشتن از دین، تلخ‏ترینهاست. من یك وقتهایى در سخنرانیها، مثالهایى براى این قضیه زده‏ام؛ دیگر حالا یك خرده خسته شده‏ام و حالش را ندارم كه ادامه دهم. اگر وقت دیگرى آمدید، یادم بیاورید تا داستانى را كه مولوى براى رماندن كسى از دین، با همین شیوه یا حسین و یا زهرا نقل مى‏كند، براى شما بگویم. این یك شیوه براى رماندن از دین است. معلوم مى‏شود از زمان مولوى و اینها هم از این چیزها بوده است! حالا بعضیها عمداً مى‏كنند؛ آن‏وقت غیر عمدى آن بوده است. حالا شما كه جوان مؤمن صالح نورانى هستید، تكلیف شما در مقابل آنها چیست؟ این است كه نگذارید از دین برمند. بالاخره یكى از این طریق، افراد را از دین مى‏رماند؛ شما كه نقطه مقابل آن فكر مى‏كنید، نباید بگذارید. از خدا توفیق بخواهید، خدا هم به شما توفیق مى‏دهد.

والسّلام علیكم و رحمةاللَّه و بركاته‏


1) الاقبال سیدبن‏طاووس، ج 1، ص 158

2) طلاق: 2

3) طلاق: 3

4) تغابن: 11

5) اشاره به دانشجویى كه یك چشم وى آسیب دیده بود.

6) صحبت یكى از دانشجویان.

7) صحبت یكى از دانشجویان.

پونیشا :: نیروی کار مجازی